سلاخي مي‌گريست

سلاخي مي‌گريست ؛ به قناري كوچكي دلباخته بود

Friday, June 30, 2006

دیگه نمی نویسم


ممنون از دوستانی که بهم سر می زنن. فرنوش جون از تو هم خیلی ممنون برای احوالپرسیت. می خوام بگم دیگه نمی نویسم. چون من خیلی وقت لازم دارم برای نوشتن اما چیزی که الان تو زندگیم کم شده وقته. پس نمی تونم به روز و درباره اون چیزهایی که دوست د ارم بنویسم. یه طورایی هم دیگه نمی خوام همش بنویسم. احساس موندگی می کنم. دلم می خواد کاری کنم. فعلا که اوضاع درونی و بیرونی ام این طوریه. نمی دونم تا کی طول می کشه. تا فردا یا همیشه؟

Saturday, June 10, 2006

ادوارد دست قیچی


ادوارد دست قیچی فیلم استثنایی دیگه ای از تیم برتون که تازه کشفش کردم. ادوارد از قلعه تنهایی خودش به زیر کشیده می شه و پا در دنیایی می ذاره که با ذات پاک او همگون نیست. در حقش رفتار غیر انسانی می شه و او ترجیح می ده به قلعه اش برگرده. تو داستان فقط پگ ، همسرش و در انتها کیم هستن که به راستی پی به پاکی بی آلایش ادوارد بردن. به قدری این فیلم زیباست که من هیچ کلمه ای برای توصیفش نمی تونم پیدا کنم. تیم برتون تو این دو فیلمی که ازش دیدم شخصیت هایی رو خلق می کنه که پر از احساسات لطیف و انسانی هستن. احساسات لطیفی که در مقابل تفکرات و رفتار غیر انسانی بقیه شخصیت های داستان بیشتر رخ می نمایند. این میون نقش جانی دپ رو به عنوان بازیگر نقش ادوارد نمی توان نادیده گرفت. بازیگر می گن به این. همین بازیگر تو چارلی و کارخانه شکلات سازی یه شخصیت منحصر به فرد دیگه رو جان می بخشه. این فیلم رو بارها دیدم. اگه بشه بازم می بینم. از بس زیباست. زیبا بودن برای یه فیلم خیلی ارزشمنده. زیبا و انسانی.
حالا من دنبال فیلم های دیگه این کارگردانم. می گردم تا شاید میون فیلم های این کارگردان باز فیلمی پیدا کنم که بعد از دیدنش بگم آره سینما به این می گن
.

Thursday, June 08, 2006

یه ماهی داره می میره


ماهی تنگ دوستی های من داره می میره از بس تو تنگش هوایی از دوستی نیست که باهاش زندگی کنه. تا همین چند وقت پیش داشت نفس می کشید لذت می برد و سرشار از زندگی می شد اما تازگیها فهمیده اونی که بهش زنده بود شبحی از دوستی بود نه خودش.
ماهی تنگ دوستی من داره می میره. مردنی که امید دارم از پسش زندگی وجود داشته باشه. زندگی در همون تنگ دوستی. با یه تفاوت مهم. این که تنها دوستی که تو این تنگ ریخته می شه دوستیه که خودم با خودم دارم. آره من بهترین دوست خودم هستم و
بهترین کاری که می تونم بکنم اینه که از آدم ها دوری کنم. دوری کنم. دووووووووووووووورررررررررررررری.

Saturday, May 27, 2006

این راهش نیست


دوست ندارم درباره این موضوع چیزی بنویسم. چون فکر می کنم همه حرفها زده شده. اما اگه ننویسم احساس بدی بهم دست می ده. هیاهویی که این روزها تو شهرهای آذری زبان به راه افتاده رو هر کسی طوری تحلیل کرده. نظر منم اینه: منم خیلی تحقیر شدم چون آذری زبان هستم. خانواده و فامیل همسرم (جدای از همسرم که انقدر صاحب شعور هست که به خاطر قومیتم منوتحقیر نکنه) که خودشونو فارس اصیل می دونن یا سایر اقوام سببی که آذری زبان نبودن این کار رو کردن. تو کوچه و خیابون. تو سریال های تلویزیون. تو جوک های مردم. همه جا بویی از تحقیر می ده. خب من به عنوان یه آذری زبان باید در برابر این تحقیر چه کنم؟ چرا کسی به خودش حق می ده به خاطر زبان و قومیتم غیر انسانی با من برخورد کنه؟ من چطورباید برخورد کنم؟ منم تحقیرش کنم؟ بی محلی کنم؟ چقدر بی محلی؟ نمی شه که. مثل خودش هم نمی شه رفتار کرد. با وجود بغضی که گلوی آدمو موقع تحقیر شدن می گیره نمی شه مثل خودشون باهاشون رفتار کرد. اون وقت منم می شم یه آدم بی منطق که در پایین ترین حد انسانیت موندم. پس چه باید کرد؟ به درستی نمی دونم. اما این هم راهش نیست. می شه اعتراض کرد. به صورت مدنی. اگه منم بخوام از شر این عقده های درونی راحت شم ساده ترین راهش همینه که همه جا رو به هم بریزم. اما راه های بهتری هم هست. من نمی دونم جریانات اعتراض آمیز مردم رو تو شهرهای آذری زبان چه کسانی هدایت می کنن. فقط یه سوال از آذری زبانها دارم. راه بهتری وجود نداشت؟ مردم غیر آذری زبان باید یه روز می فهمیدن ما آذری زبانها به رفتار غیر انسانیشون اعتراض داریم ولی با آشوب و دادن شعارهایی منبی بر جدایی از ایران فقط باعث می شه مرکز نشینان سواستفاده کنن. از مردم گرفته تا مسئولان حکومتی و دولتی. چرا این اعتراض درست، در قالبی درست ریخته نشد؟ چرا راه رو بر سواستفاده باز گذاشتید؟ پیدا کردن راه حل منطقی برای بیان این اعتراض کار کسانیه که به خوبی با پتانسیل موجود در شهرهای آذری زبان برای برخوردهای مدنی با این تحقیر چندین و چند ساله آشنا هستن.
و نکته دیگر این که به نظرم آذری زبانها با جرقه بدی وارد فاز اعتراض شدن. اون کاریکاتور پتانسیل این همه اعتراض رو نداشت و خود همین می شه بهانه ای برای قوم غیر آذری تا برداشت های نادرستشوتو از آذری زبانها بسط بدن. شهرهای آذری نشین مطمئنا با مسایل حادتری از اون کاریکاتور روبرو بودن. اما اون کاریکاتور عینیت سالها تحقیر بود که در یه نشریه دولتی به چاپ رسید و کاسه های صبر رو لبریز کرد. پس بهتره حالا که اعتراضی برپاست مردم خواسته های به حقشون رو هم مطرح کنن. ظلم هایی که بهشون شده. روستاهای ما همچنان محرومن. گاز ندارن. آب لوله کشی ندارن. مدرسه ندارن. در صورتی که استان های مجاور همین استان های آذری زبان از امکانات خیلی بهتری بهره مند هستند. دلیل تبعیضی که حکومت مرکزی در این مورد روا می داره چیه؟ دوستان آذری سوالات اساسی تری هست که مردم، دولت و حکومت باید به ما پاسخ بدن.
ونکته آخر. تعطیلی روزنامه ایران برام ناراحت کننده بود. تو این وضعیت اقتصادی بیکاری خیلی سخته. اون تایپیست، صفحه بند، خبرنگارهای بخشهای مختلف و ... چه گناهی دارن که باید بیکار شن؟ این هم یه سواستفاده دیگه از مردم آذری زبان. دوستان نذارید بازیچه حکومت مرکزی یا جدایی طلبان شید. دولت ترکیه یا آذربایجان شوروی هیچ گلی به سر ما نخواهند زد. جدایی از ایران راهش نیست. خواسته های به حقتونو محکم فریاد کنید برای به دست آوردنش تلاش کنید. این همه نیروی خوش فکر تو اون شهر ها هست.بهترین گزینه ها رو انتخاب کنید نه ساده ترینشونو. از صمیم قلب آرزو می کنم به خواسته های به حقتون برسید
.

Tuesday, May 16, 2006

من کابوس می بینم، کابوس



دیشب خواب دیدم. هر شب خواب می بینم. خواب که نه، کابوس. هر شب کابوس می بینم. دوست دوران دبیرستانم سیاه پوشیده بود می گفت حامله ست ناراحت بود سیگار می کشید. سیگار رو از دستش گرفتم. گفتم حامله ای سیگار نکش. سیگار رو تو زیر سیگاری خاموش کردم در حالی که اون نگاهش به زیر بود و سیگار رو دنبال می کرد. ناراحت بود. سیاه پوشیده بود سیاه. ما سه نفر بودیم. اونو منو یکی دیگه. اون از همه ما بلندتر بود و من خجالت می کشیدم کنارش راه برم چون کوتاه تر از اون بودم. یکی دیگه از همه ما کوتاه تر بود و من خجالت می کشیدم باهاش راه برم چون ازش بلند تر بودم. یکی دیگه هم تو کابوسم بود. چاق شده بود. انگار کمی هم قد کشیده بود. پرسیدم ازدواج کردی گفت آره. دستهاشو از هم باز کرد و روبروم قرار گرفت و گفت مگه نمی بینی چاق شدم!ما باز سه نفری دور هم جمع شده بودیم. من رفتم که شیرینی بخرم. شیرینی نبود گربه بود! همکارم که همیشه آدرس جاهای خوب رو بهم می ده آدرس یه شیرینی فروشی رو داد بهم. من رفتم هی رفتم و رفتم اما شیرینی فروشی رو پیدا نکردم. از این خیابون به اون خیابون. به همکارم زنگ زدم. دوباره آدرس گرفتم و باز پیدا نکردم. برگشتم خونه. مهمونهام اومده بودن. همه بودن. خجالت کشیدم که نتونستم شیرینی بخرم. یکی از مهمون هام یه بسته شیرینی برام اورده بود. شیرینی که شبیه پاچه گوسفند بود. یکی اومد بهم نشونش داد و گفت ببین چقدر خوبه! منم گفتم آره خیلی خوبه ببینم از کجا خریده. روی جعبه آدرس یاسوج رو نوشته بود. کابوس دیدم. کابوس یه خیابون که روش پل داره. پل هوایی. باید از پل رد می شدم. پله گم می شد و پیدا می شد. دور و برش خرابه بود. همه جا خرابه بود. آدم ها غریبه بودن. همه چیز یه جوری بود. کابوسه دیگه. کابوس های شبانه تمام نشدنی.

Monday, May 15, 2006

زن ایرانی: آرایش می کنم پس هستم



نوشته بود خانم های ایرانی تو مصرف لوازم آرایش در حال رکورد زدن هستن. ننوشته بود که خانم های ایرانی دارن عقده های نسل های پیشین خودشونو که تنها تو اندرونی سرخاب و سفیداب می کردن بیرون می ریزن. ننوشته بود صورت زن ایرانی طبق قانون و شرع کشور جزو معدود جاهایی از بدن زنه که می شه در معرض دید سایرین باشه و زن ایرانی باید تمام زیبایشو تو همین قسمت نشون بده. ننوشته بود زن ایرانی می خواد از این حق نصفه ونیمه اش تو آرایش کردن نهایت استفاده رو بکنه. زنهای ایرانی رو با اروپایی ها مقایسه کرده و نوشته بود زنهای اروپایی آرایش نمی کنن به جز مسن ها و « معلوم الحال» ها. ننوشته بود زن های اروپایی انتخاب می کنن که آرایش نکنن چون ملاک ارزشگذاری مردها روی زنها فقط بر اساس خوشگلیشون نیست. ننوشته بود مرد ایرانی که حتی نظافت شخصیشو رعایت نمی کنه به زن ایرانی توصیه مشفقانه می کنه که فلان آرایش رو بکنه و شکم نیاره و مواظب اندامش باشه وگرنه..وگرنه آقا می ره دنبال یکی که نه شکم داره نه دماغش بزرگه نه چشماش بی حالته نه... زن ایرانی چادر سرش می کنه آرایش می کنه (....) و این طوری به بهترین نحو ممکن تناقض بزرگی رو نمایش می ده. نوشته بود آرایش برای زنهای ایرانی دیگه محدود به جاهای مشخص مثل مهمانی و ... نمی شه. ننوشته بود چی ما ایرانی ها از زن و مرد و دولت و حکومت سر جاشه که این سر جاش باشه. زنهای ایرانی به جای رسیدگی به سلامت پوست، خودشونو تو انواع لوازم آرایش غیر استاندارد غرق می کنن چون یاد گرفتن باید مورد قبول باشن. مورد قبول مردها و این مرد چه کار به سلامتی خانم داره .خوشگل باشه. چشاش خمار باشه حالا اگه خط چشم هم این وسط چشم رو خمار کرده باشه مهم نیست. چه فرقی می کنه. رقابت هم که این روزها خیلی تنگاتنگ شده. تا زن ایرانی به این تفکر نرسه که گور بابای مردی که به خاطر خوشگلی و زشتی براش بمیره یا ازش فرار کنه زن ایرانی رکورد می زنه خوب هم می زنه.
دو تا لب کوچولو. یکی صورتی پررنگ یکی صورتی ملایم. دو تا جثه کوچولو. یکی شاید ده ساله یکی شاید هفت ساله. یه جفت پلک با سایه صورتی تند توی یه صورت کوچولو. دو تا دست کوچولو که دست مامان چادری شونو می گیرن.
بی ربط: من که احساس شرمساری عمیقی می کنم. به خاطر اون نامه کذایی. آدم تو کل دنیا شرمسار بشه اونم این طوری علنی خیلی دردناکه
.

Monday, April 10, 2006

دو تا بودن



دوتا بودن یکی مرده یکی زنده. مرده رو گذاشت تو نایلون و گذاشت سر کوچه که ماشین شهرداری لای آشغال های مردم ببره. جای بهتری سراغ نداشت که بذاره. زنده رو گذاشت تو جعبه و برد گذاشت تو پارکینگ. اول نمی خواست به زنش بگه که جلوی در آپارتمانشون کی مرده و کی مونده اما اصرار زنش چاره ای براش نذاشت. زن که فهمید برای زنده شیر ریخت تو ظرف سفالی که از مغازه ای جاده ای خریده بود. هیچ وقت فکر نمی کرد یه روز تو این ظرف ها که برای خوردن ترشی خریده بود شیر بریزه و ببره تو پارکینگ و .. می ترسید بهش نزدیک شه. با ترس و لرز ظرف رو گذاشت تو جعبه. اما زنده اونقدر کوچولو بود که نتونه خودشو به ظرف برسونه. کمی از شیر رو ریخت کف جعبه. شیر به زنده رسید اما حتی یه قطره هم نخورد. زن از صدای ناله وار زنده مطمئن بود گرسنه ست. فکر کرد شاید نمی تونه این شیر رو بخوره. تلفن زد و پرسید. گفتن می تونه. اما زنده نخورد. نمی خورد و صداش هم هر بار بیشتر شبیه یه ناله سوزناک می شد. زن دیگه داشت می خوابید. هنوز صدای ناله ها رو می شنید. بین خواب و بیداری شنید که صدای ناله ها با یه صدای بزرگتر قاطی شدن. ناله دیگه ناله نبود. صدای شوق بود. هر دو صدا پر از شوق بود. زن دیگه حالا مطمئن بود که زنده شیر نمی خواست . اگر هم می خواست شیر بهونه می شد که کنار اون قلب تپنده آرام بخش آروم بگیره. زنده مادرشو می خواست. فقط مادرشو. مادر خودشو.

Friday, April 07, 2006

بازم می نویسم



اولش با تکنولوژی مثل کامپیوتر میونه خوبی نداشتم اما وقتی کامپیوترمون به مدت طولانی خراب شد قدر این ابزار رو فهمیدم. بدون اینترنت شده بودم آدمی که وسط یه جزیره گیر کرده و از هیچ جا خبر نداره. با وجود تمام دلبستگی هام به زندگی های گذشته اعتراف می کنم که زندگی با این ابزار ساده ارتباطی جالب تره. تو پست های بعدی بازم می نویسم. از اون چیزهایی که همیشه می نوشتم!

Saturday, March 11, 2006

پیروان حضرت نوح بشتابید که...



خیلی وقت بود می خواستم این مطلب رو بنویسم اما هر بار فراموشم می شد. چند وقت پیش رفته بودم برای پرهام کمی خرید کنم. پوشاک و پودر صابون و از این چیزها. تو مغازه یه چیزی دیدم که داخل یه بسته بندی پلاستیکی بود و فقط می شد شکل های خوشگل روشو دید. شکل هایی مثل میمون و زرافه و طوطی و ....از فروشنده پرسیدم این چیه گفت زیرانداز بچه. همون چیز پلاستیکی که می اندازن زیر بچه تا پوشاکشو عوض کنن. دیدم خیلی خوشگله با این که پرهام داشت خریدم. بعد کلی هم از دست خودم عصبانی بودم که چرا وقتی ایران یه همچین محصول خوشگلی داره من رفتم خارجیشو خریدم. خلاصه اوردم خونه و بازش کردم و وقتی بوی بد پلاستیک تو خونه پر شد تازه فهمیدم چرا محصول خارجی خریدم. داشتم می ذاشتمش کنار که طرحش توجهم رو جلب کرد. اولش باورم نشد اما وقتی به خواهرم هم نشون دادم به این نتیجه رسیدم که درست دیدم. بله. طرح روی پلاستیک تعویض پوشاک بچه که از محصولات فیروز است، طرح کشتی حضرت نوحه. چند تا حیوون تو کشتی و حضرت نوح که جلوی کشتی ایستاده. واقعا باورم نمی شد. فکر می کنم اگه پیروان حضرت نوح بودن با این توهینی که به مقدساتشون شده بود جنگ اتمی راه می انداختن. وقتی یه کاریکاتور می تونه اون جنجال ها رو راه بندازه انداختن تصویر حضرت نوح روی پلاستیک مخصوص تعویض بچه ببین چه ها می کنه. راستی من هیچ وقت معنی واژه مقدس رو نفهمیدم. البته کاربردشو می دونم. وسیله ایه برای به میخ و زنجیر کشیدن آدمها.

Wednesday, March 08, 2006

خدایا به بچه های سرزمین من رحم کن



تا دستم رو بردم سمت قلبش دستشو گذاشت رو دستم. گرم گرم بود. محکم دستمو گرفته بود. داشت نق می زد که رفتم پیشش. دو تا دست که با هم پل ساختن اونم آروم گرفت و خوابید. آروم آروم. تپش قلبشو حس می کردم. همون تپش که ماه ها پیش برای اولین بار شنیدم و اشک ریختم. تنها کاری که می تونستم در برابر اون شکوه و اون حس مرموز و دوست داشتنی بکنم. حالا هم گریه کردم. این بار دعا هم کردم. با دعا زیاد آشنا نیستم. اما این بار پای صاحب قلبی که زیر دست های من می تپید وسط بود و میلیون ها قلب کوچیک دیگه که تو این مملکت می تپن. می گن آدم وقتی از تمام ابزارهای انسانی ناامید می شه به نیرویی فکر می کنه که نامش خداست و حالا این منم که عاجز و ناتوان زمزمه می کنم خدایا از تمام ابزارهای بشری ناامیدم. فقط تویی که می تونی دیوانه ای که کمر به نابودی سرزمین من بسته رو به زنجیر بکشی. خدای من، به بچه های سرزمینم رحم کن. می گن که تو رحم کننده ترینی. دعا می کنم. اما تردید راه را بر آرامش پس از دعا می بنده. افغانستان و عراق هم پر بود از قلب های کوچیک تپنده. اما دیوانه هاشو خدا زنجیر نکرد. کشتی ایران من، رو اون دیوانه سوراخ کرده و حالا من وسط این دریایی که هنوز صدای قلب غریق هاش با هر بادی طنین انداز می شه برای سرنشینان کشتی وبیشتر برای اون تازه رسیده های کوچولو که اومدن تو این کشتی «زندگی» کنن، دعا می کنم. خدایا دارم دعا می کنم. خدایا دارم دعا می کنم. خدایا به حرمت این قلب ها. خدایا.......

Tuesday, March 07, 2006

روزی برای همه زنهای دنیا



برای من که شرکت تو فعالیت های اجتماعی واجب تر از خونه داری و بچه داری و همسرداری هست فرصت هایی که این امکان رو بهم می دن تا در فعالیت های اجتماعی شرکت کنم مغتنم هستن. هشت مارچ هم یکی از این روزهاست. وبلاگ پرستو جونم یکی از بهترین جاهاییه که می تونستم ببینم کجا چه برنامه ای هست و این و اون ور چه خبره. جواد هم بهم اطلاعاتی داده بود. از جمله این که مشارکت یه برنامه سه شنبه تو فرهنگسرای دانشجو برگزار می کنه. جزئیات این برنامه رو تو وبلاگ پرستو خوندم. جزئیات برنامه های دیگه رو هم. سخنرانی و نمایش فیلم و برگزاری نمایشگاه. ( اون مراسم تقدیر خیلی دیگه جالب بود.تقدیر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟! فکر می کنم از خانم شجاعی فقط به این دلیل که در زمان تصدی گری خانواده رو قاطی اسم مرکز امور مشارکت زنان نکرد باید تقدیر!!!!!!!!کرد.) از ظاهر تمام این برنامه ها یکنواختی و بی هیجانی می بارید. فقط میزگرد مربوط به سانسور زنها کمی به نظرم جذاب اومد. خیلی دلم می خواد بدونم تو اون سخنرانی ها چه چیزهایی گفته می شه که قبلا گفته نشده؟ و اصلا اون مخاطب ها تا چه حد به این حرفها احتیاج دارن. شاید خودشون بهترشو هم بلد باشن. چرا که تو لیست سخنرانها جز چند تایی مثل شادی صدر بقیه از نسلی هستن که می تونستن مامان ما باشن. این در حالی که ما دخترها به خاطر شرایطی که توش قرار داریم برای تحلیل و موضع گیری در قبال مسایل زنان ذهنی شفاف تر نسبت به مادرهامون(منظورم نسل پیش از ماست) داریم. به نظرم مراسم مربوط به روز 8 مارچ باید توده زنان رو درگیر کنه. فعالان عرصه زنان چه دخترها و چه مادرها اگه می خوان مخاطب های واقعی خودشونو درگیر کنن باید به فکر راه حل های دیگه ای باشن. چرا که دور هم جمع شیم و حرف هایی که همه بلدیم رو به هم تحویل بدیم کاری از پیش نبردیم فقط از سر باز کردیم. اما راستش نمی دونم چه راه دیگه ای وجود داره فقط می دونم این جلسات زیاد کارساز نیست. ولی خوبیه این جلسات اینه که این طوری به بعضی ها نشون می دیم که این روز برامون مهمه. مامانها و دخترهای فعال در عرصه زنان از این که کنار گود بشینم و بگم لنگش کن بدم می آد. اما این بار رو به بزرگی خودتون ببخشید.

Wednesday, March 01, 2006

دستشو می خوره و حموم می خواد



خیلی وقته این جا چیزی ننوشتم. چون حوصله نوشتن نداشتم و وقتشو. کار و بچه و زندگی و از این حرفها. اما از امروز دیگه نمی رم سر کار. علتش بماند برای بعد. این بار می خوام به درخواست نازنین از پرهام جونم بنویسم. عزیز دل من چند وقتیه دیگه حسابی مامان و بابا و پرستار و خاله هاشومی شناسه. گردنشو می تونه تا حدود زیادی صاف نگه داره اما هنوز نمی تونه یه ذره هم چهار دست و پا بره. کلی حرف می زنه! انگار که داره چیزی رو برامون تعریف می کنه همش یه چیزهایی می گه. از قبیل آقو داقو. هنوز هیچی نشده آقا کلی هم گردن کلفتی می کنه. جیغ می زنه و لج می کنه. خوابش کمه. پرستارش از این که خوابش کمه شاکیه. اما بچه گلم از روز اول هم که به دنیا اومد همین طور بود. همه بچه ها بعد یک ساعت بعد از به دنیا اومدن می خوابن. ولی پسرک خوشگلم سه ساعت بعد تولد که اوردنش پیشم سر حال سرحال بود و تا اومد تو بغلم دستشو گذاشت رو قلبم. لحظه وصف نشدنی بود. ای کاش اون موقع حالم خوب بود می تونستم نهایت لذت رو از اون لحظه طلایی که به همه عمرم می ارزه ببرم. تازگیها دیگه عروسکشو می گیره دستشو ولنگ های بیچاره رو می کشه. بعضی وقتها هم بغلش می کنه. انقدر خوب این کار رو انجام می ده که به عروسکه حسودیم می شه. از دست خوردنش هم که قبلا نوشتم. پستونکشو با دستش در می آره و تمام دستشو با ولع می کنه تو دهنش. فکر کنم زود دندون دراره. این روزها و شب ها حسابی دلش درد می گیره و تنها چاره کار برامون اینه که ببریمش حمام تا زیر دوش آروم بگیره. پسرکم باباشو خیلی دوست داره. چون باباش تا می اد بغلش می کنه. پرهام هم که عاشق بغله. خیلی دوست داشتم می تونستم عکس خوشگلشو بذارم رو وبلاگ اما نمی تونم. چون بلد نیستم. این مطلب طی 5 ساعت نوشته شد. خودتون حتما دلیلشو می دونید! دلیلش همین موضوع مطلبه.
راستی خیلی وقته از عمو هوشنگ پرهام خبری نیست. هر جا هستید ما رو از حالتون با خبر کنید
.

Tuesday, February 14, 2006

ولنتاین


فردا ولنتاینه! خیلی ها فکر می کنن عاشقن و می خوان با دادن هدیه یا گذروندن روزشون با معشوقشون عشقشونو ثابت کنن. اما کی می دونی از بین این میلیون ها کی عاشقه کی نیست. ژست عاشقی هم گرفتن کیف می ده. فردا بهترین فرصته برای این کار.
فردا ولنتاینه...

Wednesday, February 08, 2006

یه سوال سیاسی



من اهل سیاست نیستم. اما یه سوال سیاسی برام پیش اومده. اگه غرب می خواد بلایی که سر صدام اورد تو ایران سر بعضیها بیاره بعد چه کسی رو حکمران کشورمون می کنه؟ آیا مثل عراق یه حاکم آمریکایی خواهیم داشت؟ اگه انتخاباتی برگزار بشه چه کسانی نامزد خواهند بود؟ با این پیش فرض که حتما باید نامزدها مورد قبول غرب هم باشند. به نظرتون آیا تو ایران امروز کسانی هستند که مورد تایید غرب باشن؟ ملی - مذهبی ها!، مشارکتی ها!، موتلفه ایها!، آبادگرانیها!، یا کسانی دیگر، که شاید ما نشناسیم؟ اونا که می گن می خوان تو ایران دموکراسی رو حکمفرما کنن به نظرشون کدوم گروه ها و جریانات سیاسی که در حال حاضر در کشور وجود دارند مانع دموکراسی هستن و کدام نیستند؟

Wednesday, February 01, 2006

پرهام



حالا که دارم این مطلبو می نویسم پرهام سخت مشغول خوردن دستشه در حالی که داره موسیقی موتسارت رو هم گوش می ده. پستونک زیاد دوست نداره. عوضش به طرز حیرت انگیزی دستشو با سر و صدا و اشتیاق می خوره. حالا هم داره نطق می کنه. از خودش یه صداهایی در می آره که ما به میل خودمون ترجمه اش می کنیم. این روزا تن صداش هم رفته بالا. جیغ هم می زنه. می تونه با نگاهش منو تا آخرین حد دنبال کنه. البته فقط منو خیلی زیاد دنبال می کنه! دوست داشتم دور و برش شلوغ بود. مثل بچگی های خودمون. این طوری هر کس کمی باهاش بازی می کرد کلی استعدادهاش شکوفا می شد. من نمی دونستم واقعا بازی با بچه این همه مهمه. حالا تا سر حاله می رم باهاش بازی کنم!