سلاخي مي‌گريست

سلاخي مي‌گريست ؛ به قناري كوچكي دلباخته بود

Friday, November 18, 2005

درد می کشم؛پس مادرم



«پرهام هفته آینده به دنیا می آد». نوشتن و خوندن این جمله اونقدر ساده ست که خودم هم عمق این اتفاق رو نمی تونم درک کنم. من باید خودمو برخلاف میلم برای عمل آماده کنم. دکترم گفته نمی تونم زایمان طبیعی داشته باشم. دکترم کلی تخصص و سی سال سابقه کارو به قول خودش 10000 تا عمل سزارین داره. من از بیهوشی می ترسم. اما امیدوارم مثل میلیاردها زنی که تونستن از عهده زایمان بربیان منم بتونم! خانم عموم جمله جالبی رو در دلداری به من گفت. گفت: «تو هر بیمارستانی باشی هر دکترکه بیاد بالا سرت هر کسی که همرات باشه هر اندازه ازت مراقبت شه و به هرروش که زایمان کنی باز باید درد رو تحمل کنی چون مادری». اون کلمه چهار حرفی خیلی به دلم نشست:«مادر». من درد می کشم و «مادر» می شم.
روزهایی که برای پرهام خرید می کردیم، برخلاف تصورم خیلی سخت گذشت. دو سه روز بعد از این که فهمیدم بچه ام پسره، ماه مبارک و پر فیض رمضان شروع شد و به نوعی بلای جان من بیچاره شد. برای پرهام کوچکترین خریدی نکرده بودم و حالا باید با شکم یه زن هفت ماهه و در حالی که تشنه و گرسنه بودم، خرید می کردم. در مدت بارداری خیلی تشنه و گرسنه می شم. وعده های غذایی من باید زیاد باشه و آب هم خیلی باید بنوشم. با این اوصاف می شد به راحتی حدس زد من چه سختی هایی رو تحمل کردم. در حالی که فکر می کردم خرید برای پرهام یکی از شیرین ترین بخش های ماجراست. علاوه بر خودم، تشنگی و گرسنگی همراهانم هم منو اذیت می کرد. دوست نداشتم به خاطر من و پسرم، خواهرام یا حتی همسرم این طوری عذاب بکشن. بالاخره برای خرید رفتیم خیابان بهار. خیابانی که تا پیش از این جواد ازش خوشش نمی اومد؛ چون پر از مغازه وسایل بچه فروشیه. برای من هم خیابان بهار یعنی «خانه سینما». مغازه هایی که ما ازشون خرید کردیم، فقط چند قدم با خانه سینما فاصله داشتن. برای خرید کمد هم رفتیم «یافت آباد». نکته ای که در این خریدها به شدت آزارم می داد ،عدم شناخت من از وسایل بچه بود و این که بعضی از فروشنده ها از این ناآشنایی من و همراهانم نهایت سوءاستفاده رو می کردن . من ترجیح میدم از فروشگاهی خرید کنم که قیمت های مقطوع داشته باشه و خریدار بدونه داره پول جنسی رو که خریده، می ده.
یادمه رفتیم تو یکی از این مغازه های بزرگ خیابون بهار. به خانم فروشنده گفتم می خوام کالسکه هاتونو ببینم. اون خانم محترم براندازم کرد و گفت: «کالسکه هامون خارجینا. می خوایید ببینید؟» اتفاقا بدترین جنس های کالسکه رو تو اون مغازه دیدیم. ولی رفتار اون خانم واقعا جالب بود. این نمونه ای کوچیک بود از رفتارهای دور از اخلاق، انصاف و صداقت فروشنده هایی که من تو اون چند روز دیدم. اگه بخوام ماجراهای بیشتری رو تعریف کنم، داغ می کنم و چیزهایی رو می نویسم که دوست ندارم. ولی امیدوارم گذر هیچ کس به مغازه هایی با فروشنده های جنس خراب نیفته.
دیگه این که تولید کننده های ایرانی بهتره برن کشکشونو بسابن. همون بهتر که ما در دنیا در تولید «حنا» حرف اولو می زنیم چون بیشتر از رنگ کردن ملت و بسته بندی و صادرات حنا کاری نمی تونیم انجام بدیم. اینو به خاطر کمدی که برای پرهام خریدم، می گم. نجارهای ایرانی به بدترین، بی سلیقه ترین و ناشیانه ترین شکل ممکن این کمد رو ساختن. اون کمدو خریدیم چون در تمام اون بازار عریض و طویل یافت آباد یه کمد مناسب با قیمتی مناسب پیدا نمی شد. قیمتها نجومی بود ولی ما می خواستیم چیزی مناسب که تا شش سالگی پرهام کارمونو راه بندازه بخریم و بعد با سلیقه خودش چیزه بهتری رو بخریم. ما که سرمایه دار نیستیم، هرسال یه تخت و کمد برای بچمون بخریم. قرار هم نیست بچمون «مصرف گرا» بار بیاد. اما برای خانواده ای مثل ما در اون بازار به اون بزرگی چیز مناسبی یافت نمی شد در حالی که تختی که فکر می کنم چینی بود با قیمت و کیفیتی بسیار مناسب از خیابان بهار تونستیم بخریم. هر چند فروشنده اون تخت هم اول قیمت تختو با رختخواب توش بهمون گفت و بار دوم که رفتیم، زد زیر حرفش و گفت:«اون قیمت بدون رختخوابه!» (البته من از مخالفان سرسخت خرید کالاهای چینی ام اما واقعا بعضی وقتها راهی برای آدم نمی مونه.) در مورد کمد هم این موضوع تکرار شد. اون فروشنده بار دوم که برای خرید برگشتیم، 5 هزار تومن کشیده بود روی جنسش اونم در عرض یه ربع ساعت! مملکت اسلامیه دیگه؛ من زن باردار نمی تونستم تو ماه رمضون بیرون چیزی بخورم اما اون فروشنده...
همیشه تا ایده آل هامون خیلی فاصله ست اما فاجعه زمانی شروع می شه که روز به روز این فاصله ها بیشتر می شه و از دست آدم هم
کاری برنمی آد.

6 نظرات:

  • At 3:45 PM, Blogger noorisotudeh said…

    چند دقیقه پیش یک کامنت در وبلاگ اقای روح گذاشتم. و بعد به سراغ وبلاگ شما امدم. واقعا از اون وبلاگ تا این وبلاگ چقدر فضا ها فرق میکند.به نظر می رسد که مردها همیشه دنبال خلق یک مخلوق هستند اما زنها مخلوقات خود را همیشه به عینه می بینند.از صمیم قلب به شما و اقای روح اومدن کوچولو رو تبریک میگم.امیدوارم که این اقا کوچولو وقتی بزرگ شد از مملکتی که ماها برایش خلق خواهیم کرد راضی باشد .

     
  • At 2:43 AM, Anonymous مانامهر said…

    به نام مهربانترین
    سلام لیلا جان:
    خانم جان چه می کنی این روزها.آنقدر نوشته هایت را دوست دارم.احساس های نابت از مادر شدن.زیباست واقعا زیباست.مبارک باشد بسیار.امیدوارم نی نی جانت سالم به دنیا بیاید.مامان مهربانش هم کمتر درد بکشد.هنوز مهمانت نیامده آمدنش را هزارباره تبریک می گویم . و یک سبد از گلهای زیبای رز و نرگس پیشکشش می کنم و نیز یک بوس کوچولو از لپ های نرمش!.
    هماره سبزاسبز باشی.

     
  • At 7:23 AM, Anonymous Anonymous said…

    ترس چیه! تا شما بخواهی بترسی کار دکتر تموم شده و پرهام هم آمده.

     
  • At 7:25 AM, Anonymous هوشنگ said…

    ترس چیه! تا شما بخواهی بترسی کار دکتر تموم شده و پرهام هم آمده.

     
  • At 2:18 PM, Anonymous Anonymous said…

    چه قدر از حال وهوايي كه داري خوشحالم .ليلا موبايلت را وقتي رفتي بيمارستان خاموش نكن كه بتونيم پيدات كنيم.دوستم ديگه داري راستي راستي مامان ميشي.بوسسسس

     
  • At 12:23 PM, Anonymous morteza naeme said…

    khanoom alipoor shadidan tabrik vagooyam slamaty an tefle masoom va mahboob ra az khoodavand khastarm!!!!!!!

     

Post a Comment

<< Home