سلاخي مي‌گريست

سلاخي مي‌گريست ؛ به قناري كوچكي دلباخته بود

Saturday, December 24, 2005

این جا نام مادر را نمی پرسند



-پسره؟ اما من دختر می خواستم.
این را مادرهمسرم گفت وقتی شنید صاحب نوه پسر شده. خودش هم به حرفی که زده بود اعتقاد قلبی نداشت. دلش دختر می خواست اما منطق عوامانه اش پسر. پسر است که باعث تداوم نسل می شود. پسر است که غرورمی آورد. پسر است که....
منطقش پسر می خواست چون حالا دیگر خیالش راحت می شد که اولین پسرش صاحب فرزند پسر شده و نام خانوادگی همسرش همچنان مستدام خواهد بود و پابرجا.
او خود یک زن است. اما خوشحال از امتداد نسلی که است که به نام خانوادگی همسرش نامیده می شود. به درستی نمی توان این خوشحالی را درک کرد. منطقی در پس آن نهفته نیست. تنها تکرار مکرر یک عادت است. نمی دانم آیا تا به حال یک بار از خود پرسیده که چرا باید فرزندانش نام خانوادگی همسرش را داشته باشند؟ بر اساس چه معیاری این حق به همسرش داده و از او سلب شده است؟
بارها از زبان او شنیده ام که می گفت: «پسرم سه سالش بود. یه روز شورت و پیراهن رکابی تنش کردم و رفتیم خونه مادربزرگش. تو راه خورد زمینو دماغش زخمی شد. وقتی رسیدیم مادربزرگش با من دعوا کرد که چرا این لباس ها رو تن بچه ام کردی که چشم بخوره.» هر با ر که دیدارمان تازه شده بدون استثنا این خاطره را تعریف کرده. او هر بار این خاطره را تعریف به یاد می آورد چون چیزی در آن آزارش می دهد. او می دانست مادربزرگ چرا به خود این حق را می دهد که با مادر نوه اش این گونه رفتار کند. می دانست مادربزرگ اغلب اوقات به او به چشم یک پرستار نگاه می کند که از نوه آنها مراقبت می کند. او را بزرگ و تربیت می کند تا نسل پدربزرگ ادامه یابد. تا کسی باشد نام خانوادگی پدربزرگ را یدک بکشد. مادربزرگ را که به رحمت خدا رفته من ندیده ام، اما مطمئنم او هم از این دست خاطرات دارد. به او هم به چشم یک پرستار نگاه شده. این یک عادت تکرار شده تاریخی است.
حالا این میراث کهن ، پوسیده و مردسالارانه به من رسیده. حالا مادربزرگ فرزندم برای من خاطره می سازد. خاطره هایی از جنس آن که خود دارد و همچنان در شصت سالگی هم آزارش می دهد. آزاری که دیده را به من هم منتقل می کند. شاید ناخودآگاه. ای کاش آگاه بود از درد جانکاهی که بر مادر سایه می افکند. مادری که عرف و قانون مرد محور ، به او به چشم یک پرستار می نگرند. حق ندارد نام خانوادگی خود را روی فرزندش بگذارد و تنها یک وسیله است. طبق یک قانون نانوشته حتی نام خانوادگی خودش را هم از او دریغ می کنند. چگونه؟ همسایه ها ،آشناهاو... او را به نام خانوادگی همسرش صدا می کنند در حالی که خود نامی مستقل دارد!
هیچ کس برای مادر حقی قائل نیست. مردهای قانون نویس هم مادر را تنها پرستار می دانند. هر گاه کودک از آب و گل درآمد مادر مطلقه باید او را تقدیم همسرش کند. دیگر حتی نمی تواند نقش پرستار را هم بازی کند. گویی فرزند نیز جزو مایملک مرد به شمار می آید. این بحث تکراری است می دانم! بحث تکراری قانونی که توسط مردها نوشته شده. مردهایی که هیچ از زن و مادر بودن نمی دانند. آنها حق دارند. تا پیش از مادر شدن من هم نمی دانستم مادر یعنی چه؟ کاش زنها نقشی در تدوین قانون هایی از این دست داشتند. اما نه زن هایی از جنس مادر همسرم یا مادربزرگش. نه زن هایی که مقهور مردها هستند و به این حکم تاریخی غیر انسانی گردن می نهند و زمانی پرستار می شوند و زمان دیگر پرستار می سازند. پیش تر وقتی صحبت از مشکلات مادران بر ای به دست آوردن حضانت فرزند به میان می آمد به درستی به عمق موضوع پی نمی بردم. اما از دقایق اولیه ای که مادر شدم معنای آن را فهمیدم . می دانم چقدر در این مسیر بی پناهم. هیچ کس برای مادر حق قائل نیست. عرف، قانون، همسرش و حتی خانواده خودش. هر چه باشد او انسانی را به دنیا آورده که گویا تنها نسل مرد خانواده را ادامه می بخشد. انگاری مرد به تنهایی از پس انجام این کار برآمده و تنها در این راه از یک ماشین کمک گرفته. ماشینی به نام زنش. نگاه این چنینی به زن چندان انسانی نیست اما نمی دانم چرا در جامعه ای که با اتکا به دینش ادعای کرامت و شان بخشیدن به انسان را دارد بیشتر از هر جامعه ای شاهد این نگاه به زن هستیم. چرا در هیچ فرم تقاضای کاری نام مادر را نمی پرسند؟ چرا در یک خانواده با هفت فرزند هم حتی یکی از فرزندان نام خانوادگی مادرش را ندارد؟ چرا به دست آوردن حضانت فرزند برای مادر و پدری که در یک درجه از صلاحیت هستند اغلب برای مادر مثل شکستن شاخ غول است و برای پدر راحت تر از خوردن آب؟ چرا؟ آیا مردی هست که برای این سوالات منطقی و عقلانی جوابی منطقی و عقلانی داشته باشد؟ تصور نمی کنم.
یک استثا: سا ل های خیلی دور پدربزرگم که زاده ایران و هجرت کرده به باکو بود با دختری از همان جا در ایران ازدواج کرد. مادربزرگم هیچ کس را در دنیا نداشت. به همین خاطر و برای این که نامی از مادربزرگم بر جا بماند چهار فرزند اولش که درمیان آنها اولین فرزند پسرش هم بودند نام خانوادگی مادربزرگم را دارند و یک دریغ: شش خواهر را می شناسم که برادر و حتی عمو هم ندارند. این شش خواهر هر یک چندین فرزند دارند. فرزندانی که هیچ کدام هیچ کدام نام خانوادگی مادرشان را ندارند. هیچ کدام از همسران این
شش خواهر حتی به فکر انجام این کار هم نیفتادند.

5 نظرات:

  • At 4:43 PM, Blogger Nikahang's Blog said…

    آبجی! مطلب خوبی بود، ولی لطفا کمتر انگشت توی چشمان شوهرت کن! انتقام از فرهنگ نابسامان با انتقام مدل فمینیست‌های ایرانی فرق دارد!
    طرفدار نوشته‌هایت
    نیک آهنگ

     
  • At 1:58 PM, Anonymous محمد said…

    سلام
    از مطالبتون بی نهایت ممنونم
    به این خاطر مطالبتون زیبا ودل نشین
    است که از دل بر می آید.
    همیشه موفق باشید.
    در ضمن من به آقای روح علاقه خاصی دارم وبه همین علت در مطالبی که
    مربوط به ایشون باشه نظر مرتبط نمیدم.

     
  • At 5:56 PM, Anonymous نسرین said…

    تو قرآن اومده: زنان شما کشتزاران شمایند پس هرگونه که خواستید در کشتزارهایتان درآیید( نیک آهنگ هم خیلی بی ربط گفته! هیچی از فمینیسم نمی دونه حالا ایرانی یا غیر ایرانی فکر می کنه تو هر چیزی صاحب نظره انقدر از اینجور مردها متنفرم)دلم برات می سوزه مثل اینکه همش باید خودتو سانسور کنی مثل همه زنای ایرانی هی دوستای آقای روح کامنت می ذارن که از این حرفا نزن . مردن دیگه!
    نسرین

     
  • At 10:35 PM, Anonymous farnoosh said…

    سلام. آخه حیف نیست این فامیلی به این وحشتناکی منسوخ شه؟

     
  • At 1:32 PM, Anonymous ساروی کیجا said…

    خیلی عالی بود .

     

Post a Comment

<< Home